|
هفت وادی
|
||
نصب كن
بار ديگر
تابلوي قديمي ات را ،
با ويرايشي جديد
از فراز سالها :
امروز ، عهد مي بندي
و ، فردا مي شكني
به همين ساده گي .
انديشه ام واژگون
آگاهي ام دگرگون
و ادراكم
جابجا شد ،
اما حقيقتي ،
استوار و پا بر جاست :
هنوز ، تنهايي ام را دوست دارم .
حال که راهی است ،
در آستانه ی سفر -
اینگونه پیامش می دهی :
ترا به انتظار می نشینم ، تا قیامت .
و این رسم روزگار است ،
سنت شکنی باید
تا هم آوا با روح زمان
فریاد زند :
بهار را ، تا بهار است دریاب .
و برای شروع : بخشی از فصل جرم و جزا از کتاب پیامبر اثر جبران خلیل جبران .
نیک را نتوان از بد جدا انگاشت ،
همپای در مقابل خورشید روند و همگام به راه زندگی شوند ،
آنچنان که تار سپید به پود سیاه در آمیزد و شولایتان را فراهم کند .
و چون رشته سیاه بگسلد ،
بافنده در تمامی پارچه بنگرد و هم چرخ خویش به جستجوی آن وارسی کند ...
تا آخر بودن قدم زدم
و اندیشیدم ،
اندیشه و پا هایم ورم کردند
سرانجامی هم نداشت .
خسته و درمانده
بر سکویی نشستم
کودکی می گذشت
در چشمهایم خیره شد
و گفت :
گره دل را نمی توان با اندیشه گشود .
کلافه ام ، از این در لحظه بودن
تا روزی که در هیچ نباشم .
این روزها
به دنیا و هر چه در اوست
می تازم !
و دنیا و هر چه در اوست بر من .
و اشتباه انگاشتم
که تو بیرون از دنیایی .
که می نالید .
پیمان بسته بودم که سماع ام با رقص آن باشد و
نغمه ناکوک ننوازم
سوگند یاد کرده بودم که قدم از قدم
جز با ضرب کاینات ، بر ندارم
اما چه چاره
نماز - نماز علی(ع) هم که باشد
بر زمین غصبی باطل است .
بهار را دیدم
تابستان را خوردم
پاییز
انگار
بوی عاشقی می دهد !؟
صدایی گفت :
لحظه را دریاب
زمستان بود .
|
|