بهار را دیدم
تابستان را خوردم
پاییز
انگار
بوی عاشقی می دهد !؟
صدایی گفت :
لحظه را دریاب
زمستان بود .
بهار را دیدم
تابستان را خوردم
پاییز
انگار
بوی عاشقی می دهد !؟
صدایی گفت :
لحظه را دریاب
زمستان بود .
جان سالم به در بردم
از آن هیاهو ...
رَستم ،
از من ، از مَنتَـره
از اوم ، از یاهو
آشتی کردم
با دل با او .
اکنون
صفایی ندارد ،
دیگرسو .
می روم
به سوی بی سو ...
، رسا تر ، بلیغ تر و با رعایت تمامی اصول سخنوری ، سروده و نوشته اند
چه جای صحبت ، که کافی است تنها نقل قول کرد و بس .
و این بار حرف دلم از زبان آنکه از غیب می گوید :
(( می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چــون نیـک بنـگری همـه تــــزویــــر مـی کـننـد ))
روح جنگاور نه شکر و نه شکایت پذیر است نه برد و نه باخت پذیر .
روح جنگاور تنـها مبارزه پذیر است ، و هر مبارزه ای
آخرین نبرد جنگاور بر روی زمین است .
و از این رو ، نتیجه چنــدان اهمیتی برای او ندارد .
جنگاور در آخرین نبرد خود بر روی زمین ،
اجـازه می دهد که روحش پاک و آزاد ، جـاری شود .
و جنـگاور همین که به جنـگ پردازد
چون می داند که اراده اش پاک و عاری از خطاست ،
می خندد و می خندد .
«از کتاب حقیقتی دیگر ـ کارلوس کاستاندا »
خواستم بهار را از دید خیام نگاه کنم به این رباعی زیبا رسیدم .
در فصل بهار اگر بتی حور سرشت یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت
هر چند به نزد عامه این باشد زشت سگ به زمن است اگر برم نام بهشت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بیا که بار دگر گل ، به بار می آید
بیار باده که بوی بهار می آید
نورزو ۱۳۸۷ بر تمامی دوستان گرامی ، خجسته باد.
ظهر یخ بسته ی آن روز
که به خود می بالیدی
و
از پس لغزش و سقوط
عابران غافلگیر شده
نیشخندی شیطانی میزدی
یادت هست ؟
وقتی ، امانم را بریدی
گفتم : چیزی به عمرت نمانده
تو هم چند روزی
میزبان ریزش مایی
یادت هست ؟
گفتم : تا خورشید هست
تا دور روزگار بر جاست
هیچ سرمایی !!
ابدی نیست !
تو به فکر فرو رفتی ،
من چون تو نخندیدم
با تو به فکر فرو رفتم ...