تبليغاتX
هفت وادی
 
هفت وادی
 
 
 
بر ديوار خانه ات ، 

نصب كن 

بار ديگر 

تابلوي قديمي ات را ، 

با ويرايشي جديد 

از فراز سالها :

امروز ، عهد مي بندي 

و ، فردا مي شكني 

                        به همين ساده گي . 

 |+| نوشته شده در  88/01/23ساعت 13:40  توسط هدهد  | 
از پس اين روزها

انديشه ام واژگون 

آگاهي ام دگرگون 

و ادراكم 

جابجا شد ، 

اما حقيقتي ،  

استوار و پا بر جاست :

هنوز ، تنهايي ام را دوست دارم .

 |+| نوشته شده در  88/01/23ساعت 13:20  توسط هدهد  | 
بود  و     نمی دیدی اش

حال که راهی است ،

در آستانه ی سفر -

اینگونه پیامش می دهی  :

      ترا به انتظار می نشینم ،         تا قیامت .

و این رسم روزگار است  ،  

 

 سنت شکنی باید

  تا هم آوا با روح زمان  

فریاد زند :

بهار  را   ، تا   بهار  است  دریاب .

 |+| نوشته شده در  87/12/27ساعت 17:52  توسط هدهد  | 
برای همه مان پیش آمده که حرف دل خود را با تمام جزئیات و حالات از زبان دیگری شنیده باشیم و شاید در همان زمان ، لحظاتی را با تعجب و شعف در جا میخکوب شده ایم و حیرت کرده ایم ، از این همدلی و همزبانی توامان . بر آن شدم که در این وبلاگ از این پدیده استفاده نمایم .

و برای شروع : بخشی از فصل جرم و جزا  از کتاب پیامبر اثر جبران خلیل جبران .

نیک را نتوان از بد جدا انگاشت ،

همپای در مقابل خورشید روند و همگام به راه زندگی شوند ،

آنچنان که تار سپید به پود سیاه در آمیزد و شولایتان را فراهم کند .

و چون رشته سیاه بگسلد ،

بافنده در تمامی پارچه بنگرد و هم چرخ خویش به جستجوی آن وارسی کند ...

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  87/12/14ساعت 12:43  توسط هدهد  | 
امروز

تا آخر‌ بودن قدم زدم

و اندیشیدم ،

اندیشه و پا هایم   ورم کردند

سرانجامی هم نداشت .

خسته  و درمانده

بر سکویی نشستم

کودکی  می گذشت

در چشمهایم خیره شد

و گفت :

گره دل را نمی توان با اندیشه گشود .

 |+| نوشته شده در  87/12/08ساعت 20:10  توسط هدهد  | 
سال به آخر می رود

کلافه ام ، از این در لحظه بودن

تا روزی که در هیچ نباشم .

 |+| نوشته شده در  87/11/26ساعت 16:49  توسط هدهد  | 
گناه تو نیست

این روزها  

به دنیا و هر چه در اوست

می تازم !

و دنیا و هر چه در اوست بر من .

و اشتباه انگاشتم

که تو  بیرون از دنیایی .

 

 

 |+| نوشته شده در  87/11/26ساعت 16:45  توسط هدهد  | 
این بار ، قلم ، در دستم ، نمی رقصید

که   می نالید .

پیمان  بسته بودم که سماع ام  با  رقص آن باشد و

نغمه ناکوک ننوازم

سوگند یاد کرده بودم که قدم از قدم

جز با ضرب کاینات ، بر ندارم

اما چه چاره

نماز - نماز علی(ع) هم که باشد

بر زمین غصبی باطل است .

 |+| نوشته شده در  87/11/26ساعت 16:39  توسط هدهد  | 
امسال ،

بهار را دیدم

تابستان را خوردم

پاییز 

 انگار

 بوی عاشقی می دهد !؟

صدایی گفت :

لحظه را دریاب

زمستان بود .

 |+| نوشته شده در  87/07/13ساعت 20:59  توسط هدهد  | 
پیغامی در اتاقم

من رفتم

                         تابستان .

 |+| نوشته شده در  87/07/13ساعت 20:58  توسط هدهد  | 
 
  بالا