تبليغاتX
هفت وادی

هفت وادی

امسال ،

بهار را دیدم

تابستان را خوردم

پاییز 

 انگار

 بوی عاشقی می دهد !؟

صدایی گفت :

لحظه را دریاب

زمستان بود .

+ نوشته شده در  87/07/13ساعت 20:59  توسط هدهد  | 

پیغامی در اتاقم

من رفتم

                         تابستان .

+ نوشته شده در  87/07/13ساعت 20:58  توسط هدهد  | 

جان سالم به در بردم

از آن هیاهو ...

رَستم ،

از من ، از  مَنتَـره

از اوم  ، از یاهو

آشتی کردم

با دل با او .

اکنون

صفایی ندارد ،

دیگرسو .

می روم

به سوی بی سو ... 

+ نوشته شده در  87/06/04ساعت 16:22  توسط هدهد  | 

بشتر اوقات می اندیشم ، با وجود اینکه بزرگان گذشته و حال ، بسیار زیباتر

، رسا تر ، بلیغ تر و با رعایت تمامی اصول سخنوری ، سروده و نوشته اند

 چه جای صحبت ، که کافی است تنها نقل قول کرد و بس .

و این بار حرف دلم از زبان آنکه از غیب می گوید :

 

(( می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چــون نیـک بنـگری همـه تــــزویــــر مـی کـننـد ))

 

+ نوشته شده در  87/04/15ساعت 1:1  توسط هدهد  | 

خواب ،

زیباترین

بیداری است !.

+ نوشته شده در  87/04/13ساعت 14:6  توسط هدهد 

روح جنگاور نه شکر و نه شکایت پذیر است نه برد و نه باخت پذیر .

روح جنگاور تنـها  مبارزه پذیر است ، و هر  مبارزه ای

آخرین نبرد جنگاور بر روی زمین است . 

و از این رو ، نتیجه چنــدان اهمیتی برای او ندارد .

 جنگاور در آخرین نبرد خود بر روی زمین  ، 

اجـازه می دهد که روحش پاک و آزاد ،  جـاری شود .

 و جنـگاور همین که به جنـگ پردازد

 چون می داند که اراده اش پاک و عاری از خطاست ،

می خندد و می خندد .

«از کتاب حقیقتی دیگر ـ کارلوس کاستاندا »

+ نوشته شده در  87/03/29ساعت 13:19  توسط هدهد  | 

خوابم انگار ،

برد

از دنیا

+ نوشته شده در  87/03/25ساعت 0:18  توسط هدهد  | 

مي كُشند این سایه ها ،‌ روزی مرا

در سراشیب نفس گیر غروب

آن زمان اما مخالف بادها

می کِشندم از شمالی تا جنوب

در پس اندوه این پیکار سخت

شب رسیده گویی از پشت درخت !

روز بی خورشید

کابوس من است

شهر بی امید تابوت من است .

هر چه گویم خندی از روی جفا

«خنده های نیشدار نا بجا»

کاش می دانستی اما بی وفا

می کُشند این سایه ها روزی مرا

+ نوشته شده در  87/03/25ساعت 0:15  توسط هدهد  | 

امسال از دوست عزیزی کتاب زیبای رباعیات خیام ، عیدی گرفتم . ارادت خاصی به خیام دارم ،

خواستم بهار را از دید خیام نگاه کنم به این رباعی زیبا رسیدم .

 

در فصل بهار اگر بتی حور سرشت              یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت

 هر چند به نزد عامه این باشد زشت           سگ به زمن است اگر برم نام بهشت

بیا که بار دگر گل ، به بار می آید

بیار باده که بوی بهار می آید

 

نورزو ۱۳۸۷ بر تمامی دوستان گرامی ، خجسته باد.

+ نوشته شده در  87/01/01ساعت 2:3  توسط هدهد  | 

یادت هست ؟

ظهر یخ بسته ی آن روز

که به خود می بالیدی

و

 از پس لغزش و سقوط

عابران غافلگیر شده

نیشخندی شیطانی میزدی

یادت هست ؟

وقتی ، امانم را بریدی

گفتم : چیزی به عمرت نمانده

تو  هم چند روزی

میزبان ریزش مایی

یادت هست ؟

گفتم : تا خورشید هست

تا دور روزگار بر جاست

هیچ سرمایی !! 

ابدی نیست !

تو به فکر فرو رفتی ،

من چون تو نخندیدم

با تو به فکر فرو رفتم ...

 

 

+ نوشته شده در  86/12/20ساعت 22:47  توسط هدهد  |